سرم گرمه نه ...
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 4:23
بعد از چند ماه که از اسباب کشی می گذره، امشب نشستم به تماشای کتابخانه ی شخصی. سعی کردم با این دو چشمی که رفته رفته سو و قوتش رو هم داره از دست می ده کتاب ها رو کمی مرتب کنم ـ تاکید می کنم فقط کمی ـ و هر چه بیشتر نگاه شان کردم بیشتربه این نتیجه ی وحشتناک رسیدم که هیچ چیز از آن ها نمی دونم . متن ها و ...
خوابیم ؟ آیا ما خوابیم ؟!!
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 4:23
بزرگ مردا که تو بودی ! چه بازی ها که با نام و نشانت می کنند ! افسوس!
زمزمه ...
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 4:23
دنیا جای عجیبی ست . بخصوص برای ما آدم هایی که برنامه ی درست و حسابی برای زندگی مان نداریم و به قول معروف یلخی ( آبلومویسمی ) زندگی می کنیم. آنقدر عجیب که گاه کارمان به جایی و راهی می کشد که خودمان هم دچار بهت و تعجب می شویم و با تردید می پرسیم : ما کجا اینجا کجا ؟! الان من جایی ایستاده ام که شاید با...
از روی اون شاخه ای که هستی بوی تو میاد !
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 4:23
این کار جدیدی که شروع کرده ام کار بوداریِ ! مثل کار قبلی نیست که همه چیز را در محل کار می گذاشتم و می آمدم بیرون. امروز ظهر که رفتم دنبال آقای پسر جلوی مدرسه، تا نشست تو ماشین گفت: « بابا بوی چوب می دی ! » بعد کلی این شاخه و آن شاخه پریدن گرویدیم به پیشه ی عیسای ناصری ! خدایا آخر عاقبت مان را ختم به...
لذت ساختن و پرداختن
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 4:23
هوا سرد و بارانی ست. به همین خاطر هم کسی تو کوچه پلاس نیست. کره کره را می دهم بالا و در تنهایی و ابزار و قطعات چوب گم می شوم. سال ها دور مانده بودم از این تنهایی و سکوت و کشمکش ذهنی برای یافتن راه حلی برای شکل دهی بهتر به سازه ی چوبی و ساختن و پرداختن. و گهگاه ایستادن و تماشا کردنِ دست سازه ای که آر...
در میان مستضعفان
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 4:23
+ یک عکس قدیمی بر روی بدنه ی سیمانی پل انزلی ـ کنار بساط ماهی فروشان ـ که شاید قدمتش به همان ماه های اولیه انقلاب برگردد. حین کوچه گردی ها همراه عزیزی، یادآوری و نشانم داد.
در برابر باد
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 4:23
صورتم را خیلی وقت ها با سیلی سرخ نگه داشته ام، اما بورانی که امشب از سمت دریا می وزید اجازه نمی داد سرم را بالا بگیرم. دانه های برف مثل یک مُشت سوزن می پاشید توی چشمهام. دندان هایم را به هم می فشُردم و مسیر خانه را طی می کردم. بسته ی قهوه ای که توی جیبم بود وسوسه ای بود که گام هایم را تُندتر کنم. کن...
زمزمه ی تنهایی
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 4:23
چند شب است که می خواهم مطلبی بنویسم. اما وقتی موعدش می رسد فراموشی همه چیز را با خودش می برد. بهمن خوب می دانست که پیر شده ام وقتی آن سررسید کوچک و قشنگ را برایم هدیه آورد و با تاکید گفت: برای یادداشت ایده و مطلب خوب است ...
از میان بوی نا و کهنگی ...
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 7:44
بعد از حدود سه هفته بارندگی که خورشید خانم با چشم و ابروانی وسمه کشیده پیدا شد، برای بیرون کشیدن چکمه و پوتین های مناسب فصل، سری به انباری زدم. آنچه عایدم شد تعدادی کفش کپک زده ی نیاز به شستشو بود و واکسی پرملات تا شاید رنگ و روی از دست رفته شان برگردد. در گوشه ای دیگر کیف کهنه ی فراموش شده ای که تع...
خواب آشفته ی من
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 6:54
در شبی از شب ها و شاید یک شب پاییزیِ خیس سرخوشانه از گور برخاستم تا سری به خانه بزنم. در حین عبور از کوچه پس کوچه های شهر به ناگاه حس کردم مثل فردی گناه آمرزیده سبکبالم. غافل از اینکه در لحظات آخرین حیاتم نیمی از اندامم را بذل و بخشش ام از من دور کرده است. فرصت اینکه چه دارم و ندارم نبود! سرخوشی جای...
پا به پای وسوسه
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 6:54
امشب وقتی از محل کار برمی گشتم عجیب هوس تماشای ویترین مغازه ها را داشتم و به این فکر می کردم که گاهی خرید کردن چقدر می تواند حال آدم را خوب کند. چه می دانم ؟! خرید یک پاکت صد گرمیِ قهوه، چند کافی میکس و شاید حتی دو عدد خودکار آبی رنگ با نوک هفت دهم، یکی برای خودم و دیگری برای آقای " پسر" ... وسوسه ی...
باد زوزه می کشد!
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 6:54
ساعتی به طلوع آفتاب مانده . از صدای باد و باران بیدار شده ام. ابتدا خواستم بی اهمیت از کنار موضوع بگذرم اما شدت بادی که می وزید و بارانی که به شیشه ها می خورد خواب را از چشمانم پراند. به سمت بالکن رفتم. با باز کردن در کشویی باد و باران به صورتم زد. از شدت باران کوچه به سختی پیدا بود. قسمتی از برق شه...
در مسیر یادها ...
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 6:54
با دیدن این تصاویر خاطرات زیادی چون برق و باد از ذهنم گذشت. خاطراتی که باید یک دهه پنجاهی باشی و شاید دهه ی شصتی که بتوانی عمق آن را حس کنی . این عکس، تصویری از دبستانی است که شش سال از دوران کودکی ام در آن جا گذشت. دوران ابتدای انقلاب و سال های طولانی جنگ . دوران نبودها و کمبودها. کلاس های نمور و س...
یک سوال کوچولو ؟!
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 6:54
این روزها پی در پی می شنوم : « عزاداری هاتون مورد قبول درگاه حق ! » از خودم می پرسم : « آیا شادی هامون هم مورد قبول درگاه حق قرار می گیره ؟! اصلن شادی در آن سوی کائنات جایگاهی داره ؟ از این به بعد تو عروسی و جشن تولد کسی می تونیم بگیم شادی هاتون مورد قبول حق ؟! می شه امیدوار بود که روزی ما هم در میا...
در پشت دود و دم ...
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 6:54
شب قبل از شهادت بود. تاسوعای حسینی . دور تا دور میدان که چشم می گرداندی همه ی کاسب ها کرکره ی مغازه شان بالا بود و دود و دم جگرکی ها پیاده رو را برداشته بود. به غیر از یوریک که ساندویچی اش بسته بود ...
هر فصل تجاوزت تجدید باد !
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 6:54
چه خوشبختی از این بالاتر که نیمی از شاخه های پربار خرمالوی همسایه ی غربی و حتی کمی بیشتر از آن، درخت لیموی پر میوه ی همسایه ی شرقی به حریم خانه ات تجاوز کرده باشد !
زمزمه ای روبه روشنایی
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 6:54
کاش می دانست ! ای کاش ! نمی دانم اصلن تاب می آورد که بشنود ؟ تن و روانی فولادین می طلبید که بایستد و گوش دهد فقط گوش دهد نه کم نه بیش. کاش ارغوان می دانست در این هزار و اندی سال که بر من گذشته است راه را چگونه رفته ام بی هیچ راه همواری در پیش و روزنه هایی که در تاریکی و یاس هیچگاه خودی نشان ندادند. ...