الوداع!
-
تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 10:51
دوستان جان! این وبلاگ نویس به دلیل فراوانی مشکلات مادی و معنوی و ابتلا به نوع حاد آبلومویسم و طرد از سوی خانواده با نهایت تاسف از ادامه ی وبلاگ نویسی که یکی از علاقمندی هایش بوده باز مانده است. بدینوسیله از تمامی دوستان عذرخواهی می کنم. با چشمانی گریان فعلن الوداع!
اوضاع به کام باد !
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 15:32
من عاشق مردهایی ام که دود سیگار اول از همه به چشم خودشان می رود و در حالیکه یک چشم را بسته و چین مضحکی بین گونه و شقیقه شان انداخته اند باز با تمام خریت شان کام بعدی و بعدی و بعدتر را از کام معشوق شان می گیرند !!! + دور از جناب ! + کنایه به تشنه
نعل اسبش تازه است !
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 15:32
آن مرد آمد. او با اسب آمد. لطفن مراقب خودتان باشید او سوارکارخوبی نیست . در کل خواهش می کنم اگر سواری را دوست دارید و به اسب علاقمندید بروید سراغ سوارکار خوب ! اسب حیوان نجیبی ست. لطفن مگذارید سواری نانجیب افسارش را به دست بگیرد ! در ضمن اگر او
انگار پرسشی داشت !
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 15:32
پرسشی داشت . شیشه را دادم پایین . ـ بفرمایید : ـ شما یِ گربه این اطراف ندید ؟ نگاهی به چهره ی نگران و آشفته ی مرد جوان انداختم و گفتم : " نه! من همین الان اومدم تو کوچه " و لحظه ای بعد وقتی استارت زدم و آماده حرکت شدم هرچه چشم گرداندم نه اثری
راوی : دخترِ باد
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 15:32
امروز دخترِ باد تاکید می کنم : دخترِ باد همراه با موج موجِ خزر با من روایت هزار عشق نافرجام کرد. غمی بزرگ و شیرین همراه هر روایت بود و من سراپا گوش. پایان هر روایت آغاز عاشقانه ای دیگر بود و رفته رفته بر سیاهی آسمان می افزود ومن که لبریز عاشقا
چند چندیم ؟!
-
تاریخ: 1396/1/19 ساعت: 8:06
همه از فهمیدن این حقیقت گریه شان می گیرد اما من خنده ام گرفته. یک گوشه نشسته ام به حساب و کتاب . هر چه جمع و تفریق می کنم کم می آورم . حساب بُردهای نداشته و باخت های فراوانم دست از سرم برنمی دارند. نود و پنج گذشت. و چهل و اندی سال که خیری در آن نبوده و شرم پشت شرم بر سرم آوار شده است. و دست هایی
پیاله ای که سر کشیده ام ...
-
تاریخ: 1396/1/19 ساعت: 8:06
امشب ابرها بسیار نزدیک زمین شده اند. آنقدر نزدیک که بتوان حرکت شان را روی پوست صورتت حس کنی. در تاریک روشنای خیابانی خلوت قدم می زنم. با گام های تند، و ذرات ریز مه روی مژه هایم می نشینند و سنگینی و خنکی آن با من همراه می شوند. چند روزی است که این مسافت طولانی حدود پنجاه دقیقه ای را روزی چهار بار
نهالت را کجا کاشتی ؟
-
تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 0:18
هر چه فکر کردم متوجه نشدم ایراد کار از مسئولین اداره ی برق است که خطوط انتقال نیرو را از روی درختان شهر عبور می دهند یا نتیجه ی سلیقه ی مسئولین فضای سبز شهرداری که نهال ها را زیر کابل های برق می کارند تا هیچ وقت نتوانند رشد طبیعی خود را داشته باشند و قد و قامت درستی پیدا کنند ؟!
صندوق من از من، صندوق تو از من
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 10:02
خبرها را مرور می کردم که یکی از آنها به قول معروف گُل دُرشت تر بود: قربانقلی بردیمحمدف توانست در انتخابات ریاست جمهوری ترکمنستان پیروز شود. این آقا با چیزی نزدیک به نود و هشت درصد آرا پیروز شده و واقعن آن فعل " توانست" را به سخره گرفته و یک تنه صندوق ها را به زانو درآورده. باید این همسایه ها را " حل...
جناب سلطان مرا دعوت نکرد !
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 10:02
از دیروز که رئیس جمهور در سفری کوتاه مدت به سلطان نشین عمان تشریف بردند فکرم درگیر این کشور و این سفرِ. همیشه دوست داشتم بیشتر در مورد سلطان قابوس و کشورش بدانم اما اطلاعتم در حد نبرد ظُفار و یاری این سلطان سالخورده توسط حکومت سابق و رهایی او از دردسر و از دست دادن تاج و تخت بیشتر نبوده. ولی این بار...
لطفن اتومبیل ات را خاموش نکن!
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 10:02
ظهر و شب قبل از بستن کارگاه می بینمش که با اتومبیل می رود و می آید. این چند وقت به قیافه اش دقت نکرده ام و حتی از نزدیک رودر رو نشده ایم ولی خاطرخواه اتومبیل وانت دوکابین ژاپنی اش شده ام که معرکه است به لحاظ قیمتی دور از دسترس . اما چیزی که چند شب است واقعن متعجبم کرده موسیقی مورد علاقه اش است که شب...
زوزه ای می شنوم
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 10:02
باد زوزه می کشد . گرگی هم . دانه های برف درشت می شوند و سنگین تر. می دانم حالم خوب نیست اما مجبورم نقش بازی کنم. نمی دانم این سکانس چقدر طول خواهد کشید اما کسی از چیزی خبر ندارد. شاید فقط آن گرگی که بیرون زوزه می کشد بویی برده باشد ...
اندکی صبر ...
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 10:02
از الان دلم را صابون می زنم و به بهار فکر می کنم. به جاده هایی که در آن ها خواهم راند پس از این همه باران. پس از این همه برف .به دشت هایی که چشم خواهم دوخت سرشار از عطر و سرسبزی. و کوه هایی که بودن در آن ها را حسرت می کشم همواره. و همراهانی که همچون من عاشقانه سفر را خواهند ستود . تاکید می کنم عاشقا...
ای کاش فاش نمی شد !
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 10:02
این روزها در حال تربیت نسل جدیدی از مدیران هستیم. می پرسید از چه نظر؟! باید بگویم ما شاگرد تنبل ها هیچ یادمان نمی رود چه شگردی داشتیم برای فرار از معرکه یا بهتر است بگویم مهلکه. و کاربردی ترین حرکت بود وقتی فقط در کارنامه مان تنها نمره ی بالای ده ورزش بود و تنها راه تربیت و هدایت مان توپ و تشر بود و...
دل خوش کُنک !
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 10:02
گفتم : آرزوی مرگ دارم. فکر می کنم فقط در این صورت به آرامش می رسم. خسته شده ام و توان ادامه ندارم. گفت : اول فکر پس انداز باش و بعد بمیر ! چون دلم نمی خواد یک قرون برای کفن و دفنت خرج کنم . یعنی ندارم که خرج کنم . دست کم چهل پنجاه میلیون می خواد. « از این حرفش ناراحت نشدم. اتفاقن برعکس، فهمیدم خیلی ...
عضو جدید می پذیریم !
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 10:02
آپارتمان مان یک عضو جدید پیدا کرده. از دو سه شب پیش که ورودش را با " تولد تولد تولدت مبارک ! " برگزار کردند ابتدا متوجه موضوع نشدم . اما با گذشت دقایقی گریه های نوزاد شروع شد و همهمه و دستپاچگی هایی که از صدای زنانه ی پیرامون نوزاد برمی خاست که سعی در آرام کردنش داشتند نوید قدم نورسیده ای را داد. بل...
روزگارِ هاری
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 10:02
می پرسم : « مادر چرا اوضاع و احوال مون اینطوری شده ؟! » می گوید : « جانِ مادر! چیزی نیست . روزگار اون روی سگِش رو نشون داده . به واق واقِش محل نذار ! » می گویم : « چشم ننه ! » ـ البته این یکی را به لجش که می دانم از ننه گفتن خوشش نمی آید ـ و تکه نانی از سفره بر می دارم و سق می زنم .
کدام کوچه بود ؟
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 10:02
از کوچه ی شهید موسی امیری که سرازیر می شوی رو به پایین سمت غرب خانه ای هست با در بزرگِ چوبیِ دو لنگه . روزهای آفتابی یک لنگه از درها نیم باز می ماند و پسری با چشم ها و ابروی مشکی و عینک کائوچویی سیاهش زل می زند به صورت عابران، البته اگر مرد باشند . این را بارها امتحان کرده ام . چه تنها بوده ام و چه ...
از این سوی جوی به آن سو ...
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 4:23
چقدر به این موضوع ایمان پیدا کرده ام که : حاکمان می توانند با نهادن نام نیک بر روی عملی مذموم و قبیح و دامن زدن به باور مردم برای پذیرش آن امر به عنوان امری قدسی اهداف شان را پیش ببرند بدون آنکه آب از آب تکان بخورد.
فراموشی در دیاری بعید
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 4:23
این روزها این بیت ورد زبانم شده : چنان خشکسالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق و با پوست و جان این گفتار شیخ اجل را و این همه نسیان و فراموشی را درک و احساس می کنم .