زیرپوشِ خوراک یتیمچه
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
زیرپوش رکابی را از تنم بیرون آوردم و با لج پرت کردم درون سبد رخت چرک ها. جانی که برایم حوله آورده بود با تعجب پرسید : « چت شده ؟ ! » - : « بی پدر دستفروشه رکابی رو دوسایز بزرگتر به من انداخت
حاج آقا بفرما نان کماج !
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
همه چیز به هم ریخته . در آن واحد به چند موضوع فکر می کنم . به صحبت های همکارم که از اختلاف دختر و دامادش گفته بود و داستان یک جورهایی آزارم داده بود. به مردی فکر می کنم که دست روی زن جوانش بلند کرد
من رویاهایم را به همراه خواهم داشت
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
امروز صبح به مرگ فکر می کردم . به شکل های آن . به زشتی و زیبایی و ترس و وحشت از آن نبود. به مقطع زمانی و چگونگی آن فکر می کردم . به اینکه این حادثه چه وقت و چگونه اتفاق خواهد افتاد ؟ مرگ در بستر
مستر بین در اوین !
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
ازآخرین باری که نور را دیده بود چیزی به یاد نمی آورد . هر چه بود بسیار سریع گذشته بود . تابش کوتاه نور و بلافاصله، دوباره تاریکی مطلق .انگاراز قلاف خارج شده بودند تا تن به قفس بسپارند . مکانی پُر
پنج به دو ، یا دو به پنج . هر طور که جناب قاتل بفرمایند !
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
می نویسم پاک می کنم. می نویسم و دوباره پاک می کنم. چند روز است می خواهم صحنه ای را در ذهنم بازسازی کنم. صحنه ای که مو لا درزش نرود. ورود به یک خانه و کشتن افرادی که در خواب اند. پدر بزرگ، پدر و ما
با اجازه ی ملک الموت، من وکیلم !
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
خبر عجیبی بود. عجیب و می توان گفت : « نادر در سطح جهان » . صبح خبر را با تعدادی از همکارها در میان گذاشتم. ندیده و نشنیده بودند. به همین دلیل هرکدام با شدت و ضعف متفاوتی ابراز نظر کردند. اما با ت
لطفن آویزون نشوید!
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
در خیابان قدم می زنم و چشم می گردانم . همزمان دوربین کوچکی و یا تلفن همراهم آماده است . نمی شود از خیلی از این اتفاق های کوچک چشم پوشی کرد. من عاشق طنزی که در این هشدار بود شدم . نظر شما چیست ؟ اگر حس و حالی بود برایم از نگاهتان را بنویسید !
تو اونور جوی من این ور جوی ...
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
سال هاست در بسیاری اماکن عمومی و مراکز تحصیل و وسایل نقلیه ی عمومی تفکیک جنسیتی اعمال می شود. و در این میان چیزی که باعث تعجبم شده اعتراض هایی ست که گهگاه برای برهم خوردن این روال صورت گرفته است.
چهار نعل برم استاد یا یورتمه ؟!
-
تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 19:56
آدم ها اخلاق و خصوصیات متفاوتی دارند. و این خصوصیات در جاهای مختلف بروز می کند. سر سفره ی غذا. در سفر و در صف نذری و نان، در مواقع دَهِش و گشاده دستی و گرفتن ها و بیش از حق خود گرفتن ها . یکی از آد
اختلاف اُملتی
-
تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 19:56
اختلاف شدیدی تو زندگی زناشویی داشتیم و آن عدم تفاهم سر یک موضوع بود . همین باعث جدایی ما شد. همه دنبال آن یک موضوع بودند و ما به افراد نزدیک خانواده گفته بودیم که آن چیزی نیست جز سبک آشپزی و نوع
جنگ می شود ، جنگ نمی شود.
-
تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 19:56
گاه خواب می بینم در افغانستانم. گاه در سوریه ، گاه درعراق . خانه به دوشی ام از کابل آغاز می شود ، از بغداد می گذرد و در دمشق آرام می گیرد . راه به غزه نمی برد . راهی نیست .حتی اگر هوس زیتون کرانه
سراب می بینم ... آب می بینم
-
تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 19:56
امروز صبح که راه افتادم به سمت محل کار صدای پارس سگ ها مرا ترساند. احساس می کردم در میان راه طعمه ی آنها خواهم شد. چون این روزها عکس ها و فیلم های مستندی از حیات وحش دیده بودم که شامل زندگی خرس ها
صداها گلاویز می شوند.
-
تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 19:56
زن قدم می زند . صداهای پشت در آزارش می دهند . صداهای زنانه ای که با هم گفتگو می کنند. صدای مردی وارد می شود. بیش از همه یک زن و یک مرد صدا می شوند و گاه صدای زنانه ی دومی وارد می شود. نیازی نیست گو
دکترجان به پرستو سلام برسان !
-
تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 19:56
لکه ی بسیار کوچکی روی مانیتور است . با ناخن انگشت کوچکم آن را از روی شیشه پاک می کنم. از رادیویی که روشن است تکرار کلمه ی زمستان را می شنوم و چراغ شب تاری که بنا به فرمایش شاعرنسبتی با یار دارد .
خیلی چیزها عوض می شوند
-
تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 19:56
خیلی چیزها عوض می شوند بدون اینکه ما بخواهیم مثل برگ درخت های پارک کنار مجتمع که هر فصل سبز می شوند و دوباره زرد و خشک مثل کلاغ های این شهر که برخلاف شهری که از آن می آیم تا دو قدمی ام بی هیچ هراس
علی آقا چرا ؟
-
تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 19:56
چند ماه است به یک راننده فکر می کنم. به راننده ای که هر روز با آن مسیر خانه به محل کار و بالعکس را رفت و آمد می کنم. به مینی بوسی که بیش از ربع قرن است در جاده ها تاخته و با صندلی های مستهلک و ات
زبانه های آبی آتش
-
تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 19:56
به شش ماه فکر می کنم . به شش ماهی که می توانست یکصد و هشتاد و شش روز باشد . و یا چند روزی کمتر . اما هرچه بود باید پشت میله های زندان می گذشت. وقتی به یاد می آورم شخصیت های " بند محکومین " کیهان
من حقیقت را می دانم
-
تاریخ: 1398/6/31 ساعت: 19:56
به عکس ها فکر می کنم . به عکس هایی با ژست های متفاوت . به حال و هوایی خاص که دیگر تکرار نمی شد و نشد. و شاید جایی دیگر و در کنار کسی دیگر این اتفاق می افتاد و افتاد . به عکس هایی که در یک آلبوم
الله اکبر ! هزار الله اکبر
-
تاریخ: 1397/12/27 ساعت: 22:48
صداهایی می آید از گوشه و کنار شهر . صداهایی که نمی فهمم شان . اینکه بعد از قریب به نیم قرن که رو به تباهی هستیم یک عده هنوز برای این وضعیتی که در آن گرفتار آمده ایم به شادی ندای الله اکبر سر دهند
چهل تکه ی غریب
-
تاریخ: 1397/12/27 ساعت: 22:48
+ از این پس آبلوموف عکس هایی از گوشه و کنار شهر و آدم ها در وبلاگ قاب خواهد کرد. ممنون خواهم شد نظرات و احساس تان را در مورد عکس ها بدانم !