رسانا و نارسانا - تاریخ: 1398/11/8 ساعت: 4:46
ما هم مثل اجسام، گاه رساناییم و گاه نارسانا گاه قابل انعطاف و گاه خشک و شکننده ما می توانیم و قابل تغییریم ! photo by : Ablomof
هزار تومنی کوفتی ! - تاریخ: 1398/11/8 ساعت: 4:46
دستگاه کارتخوانش قطع بود. می گفت :« این هم از مصائب اعتراضات دانشجویی در روزهای اخیره که باعث قشون کشیِ نیروهای امنیتی به اطراف دانشگاه ها و کندی اینترنت منطقه شده ». و عذرخواهی کرد. اسکناس درشت
آزادی رنگ و بو دارد ! - تاریخ: 1398/11/8 ساعت: 4:46
در سلسله درس های آشنایی والدین با حقوق کودکان که در یونیسف برگزار می شد به مطلب مهمی ازتاریخ آزادی در طول زندگی بشراشاره و به سه دوره تقسیم شد : یک : بچه های کون برهنه ای که به دلخواه هرجا دوست د
ملائکه ای با قدح آب قند در دست - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:25
من درخواب قیلوله عصرگاهی بودم و خداوند بالای سرم بیدار . دمی خواست بیاساید و امور کشور در هرج مرج و به اختیار آدمیان رها ساخت. من از بیمی که برایم ناآشنا بود از جا جستم. هنوز در میان خواب و بیداری
دون بپاش بقیه اش با من ! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:25
سلام دوستان عزیز! من این پست آخر را با چشم های اشک بار می نویسم . همه ی شما می دونید که عمر وبلاگ نویسی با آخرین تکنولوژی که جناب وزیر جوان از آستین بیرون کشیدند به پایان رسید و از فردا اگر پهبادی پش
تو باور مکن ! - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:39
تو باور مکن ! از شعله پوش تفنگی گل بروید و بجای گاز باروت عطر گل بیرون بتراود تو باور مکن ! Photo by me .
طول : دوازد کاشی 15*15 عرض : نُه کاشی 15*15 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:39
از یک قفس می خواستم شروع کنم . یا از یک اتاق کوچک که حس یک انفرادی را درمن تداعی کند. امکان تهیه ی قفسی در ابعاد انسانی ممکن نبود. ولی از توالت آپارتمان برای درک شرایط سخت یک حبس کوتاه مدت انفرادی
مانتوی عاریه ایم کو ؟! - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:39
روزهای عجیبی است . حس می کنم پاک قاطی کرده ام . این را نه از کارهای خودم بلکه از ترس ها و احتیاط های زنم حس می کنم . از اینکه می ترسد با من حرف بزند ، می ترسد مرا تنها بگذارد ، می ترسد مرا برای خری
یادمان خواهد ماند! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:06
از آخرین جمعه وهفته ی پایانی آبان ماه نود و هشت حرف و حدیث بسیاری باقی خواهد, ماند . هر چند اینترنت مسدود و باقی پیام رسان ها هم فیلتر شده است اما ما مستقیما می بینیم و می شنویم و با گوشت و روح و
این پول بو می دهد ! بوی خو ... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:06
بارها و بارها به این روزها فکر خواهم کرد. و بخصوص به صبح روز سه شنبه ای که با دیدن پیامک بانک حالم بدتر شد. پیامکی که نشان از آن داشت که مبلغی بابت کمک هزینه ی معیشت به حسابم واریز شده است . آ
آگهی گمشده - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:06
سلام دوستان یک سوال دارم . کسی از وزیر جوان دولت خبر داره ؟ آره ! جناب آذری جهرمی رو می گم . عالی جنابی که سری تو سرها داشت توی اینستاگرام . الان کجاست بگه این اینترنت کوفتی که هزار کار و گرفتاری
آقا شما هم بفرما شلغم ! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:06
در حال خوردن شلغم پخته ایم، دسته جمعی . دسته جمعی با خانواده . مثل همان سالی که دسته جمعی رفته بودیم زیارت . مثل سفر دسته جمعی به شمال . ما خیلی چیزهایمان دسته جمعی ست . الان که ما دور دیگچه ی مسی
در مقام هذیانی که سوزش زیر گوش خواباندش - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:06
روزهاست که حمام نرفته ام . در حال جان کندنم . در این گودال حرف زدن از حمام خنده دار است. شاید باور نکنی اما مدام صدای آب می شنوم. صدای دوشی که باز مانده و هیچکس زیر آن نیست و لحظه ای قطع نمی شود.
من و شهلا و نعمت نفتی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:06
خانه سرد است . اتاق سرد است . چند روزی است سر کوچه منتظر نعمت نفتی ام . نعمت همیشه به موقع می آمد، باید اتفاقی برایش افتاده باشد . هیچکس از او خبری ندارد. دکان نعمت انتهای بن بست حصیرفروشان است .نع
ستیزه با خود - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:06
خواب ندیده بودم. واقعیت داشت. سعی کردم با قاطعیت حرف بزنم . اما شک کردم. مرز خیال و واقعیت را دیگر تشخیص نمی دادم. آدم های اطرافم هر آن تغییر می کردند. پوست می انداختند و از شکلی به شکل دیگر در م
نه ساعت و ده دقیقه و یازده ثانیه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:06
امروز صبح شعر بلندی برایت نوشته بودم که پیام بروزرسانی سیستم مثل اجل معلق ظاهر شد و با موافقت من برای انجام عملیات، هر چه را رشته بودم پنبه کرد. الان دوازده دقیقه, و بیست و چهار ثانیه, است در ذهنم م
قهرمان و دنی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:06
دکتر صداش می کرد : " قهرمان, ! ". اخم و تَخم نداشت . خیلی راحت می شد رو به قبله دراز کشید و باسن مبارک را سپرد به دستش . اتاق تزریقات با دیوارک های چوبی تقسیم بندی شده بود. زنانه و مردانه . به غیر
بابای میکی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:06
میکائیل را که آوردند و بعد مدتی تابلوی بن بست شهید میکائیل صمدپور سر کوچه، روی دیوار خانه ی خسرو چرخچی میخ شد، " بابا " با خودش به عنوان پدر شهید دوتا عهد کرد . یک، عرق خوری را بگذارد کنار، و دوم
افشین و سهراب به مدرسه می روند - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
مصادف شدن چند بازی اروپایی بعد ازبازی شهرآورد تهران، و تماشای آن رویارویی ها و مقایسه هایی که خواه ناخواه در ذهن بوجود می آورد به خوبی نشان می دهد که ما در چه حدی از فهم و شعور و مدارا در مکان ها
نگویی : « بالای چشات ابرو !» - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
باید یک چیزی می نوشتم . خیلی فکر کرده بودم از کجا شروع کنم . اما یک حسی اجازه نمی داد که شروع کنم و آن چیزی نبود جز احساس ترس . ترس از گرفتاری و در بند شدن . همیشه در برابر افراد صاحب منصب ترس داش